ظهر تابستان
ظهر تابستان است......آفتاب از بالا می کوبد.....تیر گرمایش را بر سرما
سرما،آی سرما!
و زمین، تشنه و گرمازده....دوـ سه تا ضربه ی دیگر به تن ما زده
به! چه قلدر شده، آورده به همراه خودش
اندکی زلزله تا یکدفعه بر عکس شود...جای پا و سرما
سرما ،آی سرما!
این طرف جنگ شده....جیب بابام متورم شده از بی پولی
از گرانی کتکی خورده و مغلوب شده... به تلافی حالا
میزند دادش را بر سرما
سرما ،آی سرما!
آن طرف هم مادر ...خسته و خرد و خمیر
شستن و پختن و رفتن شده کارش هر روز
به سزای دوـ سه تا خواهش کوچک...با ملاقه زده بر سرما
سرما،آی سرما!
بهتر آن است که فکر خودم باشم و بس...بپرسم از قفس و
با دوبالی که به من داده خیال ....سفری داشته باشم به فراسوی محال
شاید آنجا بکشد...یک نفر دست به روی سر ما
سرما،آی سرما!
جامعه رزم به تن..راه افتادم و راهی شده ام
نیزه ام چیست ؟ خیار قلمی !..و کلاهم چه؟
همان پوست خالی شده خربزه .......زره هم جنسش از برگ مو
سپرم سینی پر گشته از بستنی و ..تیرهایم همه از هسته ی زردآلو و..
آلبالو . شفتالو...شده ام رستم دستان ،چه کسی می تواند
حریفم شود؟
*****************************
interesting بود درآن face قشنگت.dear.م برده از heart شکیبایی و wisdow تو سرم .reveioution کنم از love تو در life خودم .تا که people نگویند
I بی هنرم..
علاقه چهرهء عزیزم قلب عقل
انقلاب عشق زندگی مردم
من
))))))))((((((((
حکایت
(۱)
اشتری و گرگی و روباهی از روی مصاحبت (دوستی) مسافرت کردند و
با ایشان از بهر زاد و توشه گرده ای (یک قرص نان) بیش نبود. چون زمانی
برفتند و رنج را در ایشان اثر کرد بر لب آبی نشستند و میان ایشان از برای
گرده مخاصمت رفت (دعوا می کردند). تا آخر الامر بر آنه قرار گرفت که هر
کدام از ایشان به زاد بیشتر(زودتر دنیا آمده باشد)بدین گرده اولی تر .گرگ
گفت:پیش از آن که خدا ـ تعالی ـ این جهان بیافرید مرا به هفت روز پیشتر
مادرم بزاد!
روباه گفت:راست می گویی . من آن شب در آن موضع (مکان) حاضر بودم
و شما را چراغ فرا می داشتم و مادرت را اعانت(کمک) می کردم!
اشتر چون مقالات گرگ و روباه بر آنگونه شنید گردن دراز کرد و گرده بر
گرفت و بخورد و گفت:هر که مرا بیند به حقیقت داند که از شما زیادت دیده
ام و بار بیشتر کشیده ام!
*******
(۲)
جنازه ای را بر راهی می بردند. درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند
پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست ؟
گفت:آدمی .گفت: کجایش می برند . گفت:به جایی که نه خوردنی باشد و
نه پوشیدنی نه نان و نه آب نه هیزم نه آتش نه زر نه سیم نه بوریا نه گلیم . گفت:بابا مگر به خانه ی ما می برندش!
*******
(۳)
گران جانی (آدم لئیم) بی ادبی می کرد. عزیزی او را ملامت نمود .او گفت:
((چه کنم؟آب گل مرا چنین سرشته اند)). گفت:((آب و گل تو را نیکو سرشته اند اما لگد کم خورده است!))
*************
جکهای بیمزه
یه روزی یکی میره پلیس مخفی میشه دیگه نمی تونند پیداش کنند
***********
یه روزی یه دیوونه ای میره دم مغازه ی ابزار فروشی میگه می بخشید آقا بیست کبلو میخ دارید (فروشنده) نه آقا .
روز دوم (د)باز میره دم همون مغازه و میگه آقا سی کیلو میخ دارید (ف)نه آقا
روزسوم(د) باز میره ومیگه آقا شصت کیلو میخ دارید(ف) نه اقا .
روز چارم (ف)با خود میگه نکنه میخ می خواد گرون شود یا شاید این آقا خیلی میخ می خواهد و می ره صد کیلو میخ می خره بعد از چند دقیقه (د) میاد و میگه آقا نود کیلو میخ دارید (ف)بله آقا .(د) آخ...آخ...چقدر میخ دارین..
+ نوشته شده توسط ... علی ... در و ساعت
|